امروز نیز گذشت ، راضی بودم ، خداروشکر . . .
امروز وقت دندون پزشک داشتم
اصلا از این وقت دادنای دندون پزشکا خوشم نمیاد
ساعت 12 رفتم ساعت 1:30 رفتم داخل اتاق ک تازه آمپولو بزنه
با اون زبونشم آدمو خر میکنه 
کار دندونام ب وسطاش رسید ، گوشیش زنگ زد ، ج داد ، بعد گذاشت کنار نمیدونم چی شد یهویی کلا دس کش مس کشو در آورد همه چیو پرت رو من گوشیشو برداشت رف اتاق خودش درو هم بست 
بلاخره کارم تموم شد اومدم بیرون
این ماه رمضون امسال خیلی اتفاقی اومد
من اصلا هنوزم خیلی وقتا یادم نیس ماه رمضونه 
میترسم یادم بره بیرون ی چیزی بخورم ، بیان بگیرنم 
گوشی خواهرمم گم شده بود
زنگ زدم ب گوشیش ی آقایی برداشت 
گفت بله
موندم چی بگم الان 
گفتم ببخشید گوشی دست شماست 
گفت آره 
یکی نبود بم بگه خو گوشی دست اونه که جواب داده دیگه ، اینم سواله ک میپرسی آخه 
امروز هم بابام برای افطار ی چیزی گرفته بود بهش میگفتن حلیم
اولین بار بود میخوردم ، فقط اسمشو شنیده بودم ک مردم میگفتن و خوششون هم میومد 
من نمیدونم از چی این خوششون میاد آخه ، اصلا قابل خوردن نبود برام 
با اون دعوای من با معلمم فکر کنم دیگه خیلی عصبانیه از دستم
خیلی بد گفتم بهش ، پشیمونم 
ولی خوبیش این بود ک سر کلاس با خنده گفتم هر دومون هم خندیدیم ولی حرفای خیلی سنگینی بود 
+ ترشحات ذهنی بود فقط
23:40
ا.غ
ا.د
م.آب
96/3/7
تاریخ و ساعتو بلاگفا خودش مینویسه ها ولی نمیدونم چ مریضیه ک دوست دارم منم بنویسم 
[ یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 23:58 ] [ ✗ الفــ دالــ ✗ ] [ ]
برچسب:
نویسنده: آریا صالحی